هرچند متولد کراچی پاکستان هستم، ولی از 3 سالگی در بلوچستان ایران سکونت دارم و از 18 سال پیش در منطقه چاه‌بهار زندگی می‌کنم.
شاید 15-14 سال پیش بود که رهبر در سخنانش از مکران گفت، سرزمینی که به جرات میتوان گفت برای نیمی از دولت مردان آن دوره ناشناخته بود.
هم دوران شاه را به یاد دارم و هم دوران جمهوری اسلامی را و به راحتی می‌توانم همه دوره‌ها را با هم مقایسه کنم و خوبی و بدی هر دوره را بشمارم.
روزهایی را به یاد دارم که رودخانه سرباز فصلی نبود و همیشه آب خروشان در آن جاری بود و نیز دوره‌ای را یاد دارم که 6 سال متمادی حتی یک قطره باران در منطقه نبارید.
دوره‌ای را به یاد دارم که از غروب هوا، مرد خانواده جرات نداشت بدون اسلحه در خیابان تردد کند و جیش‌العدل و گروهک‌ها، لای درب خانه‌، بیانیه و آگهی جذب و استخدام می‌دادند و برای 100 هزار تومان حتی تا قصر قند (بیش از 100 کیلومتر داخل ایران) می‌آمدند، گروگان می‌گرفتند و به خاک پاکستان می‌بردند تا پولشان را زنده کنند.
برای فردی در سن و سال من، سخت نیست روزگاری را به یاد بیاورد که بین جوانان پایتخت برای کنکور رقابت بود و اینجا برای ملحق شدن به کاروان؛ چه کاروان سوخت‌بران و چه کاروان مواد مخدر.
کافی بود دست به سلاح باشی (که برای ما بلوچ‌ها و مرزنشینان از کودکی با آن مانوسیم)، رانندگی بلدباشی و همین؛ همه شرایط جذب و استخدام شما برای اشتغال در هر گروهک و کاروانی مهیا بود.
یادآوری‌اش سخت نیست که گروهی از طالب‌های تازه برگشته از آموزش، جمهوری اسلامی (به تعبیر آنها: دولت مرکزی) را عامل همه بدبختی‌هایشان می‌دانستند و برای نجات و رهایی، از ایستادگی‌های دوست‌محمد خان و دادشاه در برابر حکومت مرکزی داستان‌ها می‌گفتند و مردم را به شورش و بلوا تشویق می‌کردند.
همچو منی که بیش از 65 بهار را دیده و سرد و گرم روزگار را چشیده، بلوچستان را هم در خاک پاکستان دیده و هم در خاک ایران، از اقوام و خویشان درجه یک در اشرار مسلح،کاروان و راننده سوخت‌بر فامیل دارد خوب میداند که ریشه این همه مصیبت در یک چیز است: فقر، بیکاری و کارنابلدی نیروی کار

پس از پررنگ‌شدن نام مکران در ادبیات سیاست‌مردان بود که دلالان، وزارت‌خانه‌ها و شرکت‌های مختلف به مکران و سرزمین ما آمدند. مثل همیشه بزرگ‌حرف زدن را با کار بزرگ‌کردن اشتباه گرفتند و در این مسابقه، گوی رقابت را از هم ربودند. یکی از احداث سومین قطب خودروسازی کشور در مکران گفت و دیگری از شهرک‌سازی توسط بلژیکی‌ها. یکی از راه می‌رسید و می‌خواست چابهار را قطب فولاد کشور کند و حتی به خاطر دارم یک شرکت سریعا شروع به ساخت پالایشگاه کرد و بعدها فهمید اصلا منطقه نفت ندارد و کار را رها کرد و رفت.

در آن بین، وزارت دفاع هم به میدان آمد. از ساخت و راه‌اندازی پتروشیمی گفت، صنعتی که هیچ کداممان نمی‌شناختیم. ابتدا گفتند که این صنعت گاز می‌خواهد، خود وزارت دفاع آستین را بالا زد تا از ایرانشهر برای مردم گاز بیاورد. گفتند مردم منطقه مشکل آب شرب دارند و نمی تواند میزبان مهمانان و پرسنل فنی باشد، وزارت دفاع گفت اولین واحدی که راه می‌اندازیم آب‌شیرین‌کن است و سهم مردم از آن محفوظ است. گفتیم مشکل برق دمار از روزگارمان بریده و نمی‌توانیم برق پتروشیمی را هم تامین کنیم، گفتند یک واحد نیروگاه با ظرفیتی بیشتر از نیازمان می‌سازیم و برق اضافه آن را به مردم می‌دهیم تا اندکی از مشکلاتتان حل شود.
ابتدا از نیروهای کار منطقه برای رانندگی و نگهبانی استفاده می‌کردند و همیشه با حسرت به مهندسان و افراد فنی که از اصفهان و تهران و تبریز به پتروشیمی می‌آمدند نگاه می‌کردیم. گفتند اگر کار فنی بلدید جذب می‌کنیم؛ ولی بلد نبودیم. جدای از فقدان امکانات آموزشی و عرف‌نبودن آموزش فنی! در زمان نوجوانی و جوانی ما، زن و بچه‌مان نان می‌خواستند و نمی‌شد که تازه به مدرسه و دانشگاه برویم برای اشتغال در پتروشیمی. به هر حال مرز نزدیک ماست و اراده کنی می‌توانی کاسبی کنی! گفتند هر کسی به هر رشته‌ فنی که علاقه دارد بیاید برایش کلاس رایگان میگذاریم، آموزش می‌دهیم و اگر درست یاد بگیرید بهتان کار هم می‌دهیم و اصلا بیایید کار یاد بگیرید، بروید برای خودتان کار راه بیاندازید، جوشکاری بزنید، بنا بشوید و هرکاری یاد گرفتید را استفاده کنید.
گفتیم برای مهندس شدن باید از دبیرستان شروع کنیم، برایمان مدرسه ساختند، هزینه‌های تحصیل فرزندان بی بضاعت را دادند، خوابگاه برای آنها دانش‌آموزانی که راهشان دور و صعب‌العبور بود ساختند.
خلاصه از بین همه مدعیان، تنها وزارت دفاع بود که پای کار ماند، هنوز هم هست.

امروز مدیرعامل پتروشیمی دیگر یک مدیر صنعتی نیست، در همین دو سال اخیر، چاه‌بهار دو بار سیل آمد، هر دوبار رفتیم از پتروشیمی پمپ گرفتیم، دارو و پتو گرفتیم و غذای گرم و چادر دریافت کردیم.
در دوره کرونا، یک قطره الکل در حکم طلا بود، پتروشیمی درب خانه‌هایمان الکل توزیع کرد. مشکل پشه و بیماری کشنده جدید که شایع شد، به مدیرعامل پتروشیمی در اینستاگرام پیام دادیم، برایمان از دارو واکسن و مواد شیمیایی کم نگذاشتند.
همسایه ما کمپرسی دارد، به مدیرعامل پتروشیمی زنگ زد که به خاطر کمر درد نمی تواند جاده برود، به وی نیز کار داد.
چاه‌بهار یک تیم فوتبال ساده داشت، از آن حمایت کردند و تا رسیدن به لیگ کشوری همچنان حمایت می‌کنند.

به امید الله تعالی که امسال پتروشیمی راه بیوفتد، هم شغل داریم، هم صنعت
امروز دیگر پتروشیمی برای ما یک طرح صنعتی نیست، پتروشیمی یک زندگی است و مهندس منیری مدیرعامل پتروشیمی نیست، پدر ما بلوچ‌هاست.